تبليغاتX
 :. Not Me .:
 

من نه ...


عاشق ترین قلب،

قلبی است که در محضر عشق،

حتی تپیدن را به فراموشی بسپارد.


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 88/07/28 | لینک ثابت


یه دنیا جای خالی (نسخه ویرایش شده)


یه نیمکت با یه دنیا جای خالی
یه دفتر خاطرات پارسالی

یه کولی با یه گیتار شکسته
یه گریه با صدای پینه بسته

یه بوسه مملو از گرمای آغوش
یه پیمان، بازی "یادم فراموش"

یه نامه، جمله های مه گرفته
یه پاکت عطر پروانه گرفته

یه پیچک لابلای ذهن یک باغ
یه لاله، محفل دیرینه داغ

یه دریا با هزاران گوش ماهی
یه عابر، جاده های اشتباهی

یه آهو با دوتا چشمای وحشی
یه جنگل، آدمای سنگ فرشی


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 88/04/04 | لینک ثابت


سفر


آسمان غرش می کند،
همچون شیر مرداد ماه من


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 88/03/23 | لینک ثابت


ناکجا


شور شیرین می زند فرهاد ما
ما کجا و بیستون کندن کجا؟

...


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 88/02/19 | لینک ثابت


بر باد رفته

شاید
غباری باشم
بر دفتر خاطرات
تا به بازی بگیرم حیثیت واژه ها را

شاید
غباری باشم
پشت شیشه پنجره ها
تا نبینید کوچه تنهایی ها را
که در آن عابری منسوخ می شود

شاید
غباری باشم
روی کفشهایی کهنه
تا بگویم افسانه ای از امتداد ریل ها

شاید
غباری باشم
روی شانه های ملوان پیر
تا فراموشی خویش را فراموش کند
و دل دریایی اش
ضربان بگیرد از نبض امواج
در سینه دریاها

پس یادت نرود
که مرا
بسپاری به دست باد
به دست موج
همچون
خاکستری بر باد رفتـــــ ه


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 87/11/06 | لینک ثابت


خرابات


بیا ساقی که دل تنگ است و عمری خرقه می پوشد
شرابی نیست، جامی نیست، اشکی هم نمی جوشد

خراب افتاده ام لیکن سراغ از من نمی گیرد
ندیدی لیک شمعم در غم پروانه می میرد

ندانم از چه رو دستش در این دل نمی ساید
خدا داند، گمانم دل بسی بیهوده می پاید

هنوز از وسعت گرمش دو دستانم پر از خالیست
اگر از او مرا دستی به دامانی رسد عالی است

عجب نبود اگر آهو به چنگ شیر بند افتد
شکار اینجاست ای ساقی که شیر اندر کمند افتد


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 87/08/04 | لینک ثابت


قدیسه ای بر صلیب


جاده ها را به مهتاب می سپارم
که مرا توان دویدن نیست،
و نیست تک درختی در این برهوت لایتناهی
تا بدان بیاویزم تمام بارقه های کور سوی امیدم را،
مردمان چشمم خسته اند بس که
شمرده اند فرسنگها فاصله را
و نمی دانم چرا چنین بر عبث می پایند،

خاک رسی چند
تا کوزه ای بسازم شکسته و از هم گسیخته
مگر که با چند قطره ای از مشک تان دلخوش شود،
دلم می خواهد بنویسم به یاد شاه بلوط
اما قلمم را هم به مهتاب سپرده ام
تا بدان، خط چشمی بکشد
و دیوانه ام سازد
و برباید دل از ماهی ها،
آی آدمها!
آتش مزنیدم
که...
که قدیسه ای بر صلیب است.


 

نوشته شده توسط :: مشرقی :: در 87/06/06 | لینک ثابت